شاعر : موسی علیمرادی نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن قالب شعر : غزل
پـادشـاه کـشـور مـرثـیـه و مـاتـم مـنـم پـایتـخـت سرزمـین اشکها شد دامـنم
آتش دل را بهآب دیـده خـامشمیکنم آب میبینیم ولی آتش براین دلمیزنم
از تنم جان در نمیآید خلاص ازغمشوم بعـد عـاشـورا دگر زنـدانـی پـیـراهـنم
دشتی از یاس و اقـاقی وشقایق داشتم کـربـلا انـداخت اما آتـشی بر خـرمـنم گر گلی پژمرده شد بربلبلش گریه کنید حال منآن بـلـبـلمکه داغـدارگـلـشنـم
باخبر ازداغها در بین بـسـترمیشدم تا که بر میخاست از طف خندههای دشمنم سالها ازآن چهل منزل گذشت اما هنوز خـستـگی آن اسـارت در نیـامد ازتـنم هیچکس درآن سفریارم نشد جزیک نفر دست میانداخت تنهاریسمان برگردنم خواهرم ازمن کمک میخواست دستم بسته بود تازیانه میزد او را خصم تا من بشکنم محمل پـردهنـشینان حـرم بیپـرده بود بین آن نامحرمان شد تار روز روشنم
از کجـای شـام گـویم از سـربـازاریا دست بسته کوچه یوسففروشی رفتنم
شعلهای روی سرم افتاد دستم بسته بود سوخـتم مانند شمع ودرنیـامدشـیـونم گرچه مسمومم ولیکن میکشد این غم مرا هـمره نـامـوسها بـزم حـرامی بـردنم
باد شیـون میشود گر بگذرد ازتربتم یک جهان مرثـیهخـوابیدهمیانمدفـنم